تبليغاتX
سیدمیری

سیدمیری

آزادی

سلام

امیدوارم که حال همتون خوب باشه. چند وقتی بود که پستی رو اضافه نکردم شاید دلیلش فقط این بود که حوصله اش نداشتم. اما حالا حس می کنم که این حوصله رو پیدا کردم و قصد دارم راجع به گوهر ارزشمندی بنویسم که انسان بدون اون هیچ ارزشی معنوی نداره. البته راجع به این موضوع مطالب زیادی رو خوانده اید و نوشتن در موردش چیز تازه ای نیست. اما از اون لحاظ که هرچی راجع بهش بنویسی کمه و به قول معروف نمی تونه حق مطلب رو ادا کنه باید بازهم دربارش نوشت. اونقدر دربارش بنویسی و فریاد بزنی که صدات به گوش ناقضان اون برسه. چیزی که میخوام بعد از این همه مدت طولانی ننوشتن بنویسیم، آزادیه. درسته چیز تازه ای نیست اما قبول دارید که هر چی دربارش بنویسید کمه؟ دلیلش شاید این باشه که ذات انسان آزاده. یعنی انسان آزاد آفریده شده و اگر روزی این ارزش گرانقدر از او سلب بشه مرگ رو به زندگی ترجیح خواهد داد. جالبه بدونید که آزادی فقط آرزوی انسان نیست بلکه حیوانات هم اگه آزادیشون سلب بشه افسرده می شن و روز به روز به مرگ نزدیکتر. حتی گاو و گوسفندها.

آزادی رو معمولا همه آزادی در رفتار، پوشش، گفتار، کردارو خیلی چیزهای دیگه می دونن که کاملا هم درسته، همه اینها هست. به عبارت دیگه اینکه بتونی هر کاری رو به شرط احترام به حقوق و آزادی دیگران انجام بدی. پس می بینیم که شرط بزرگ آزادی اینه که شما بتونی به شرط آزاد بودن دیگران آزاد باشی در واقع در صورتی که با آزاد بودن شما آزادی دیگران سلب بشه منجر به بی عدالتی می شه. مثلا اگر شما تو خیابون راه بری و فریاد بزنی آیا می تونی اسم این کار رو آزادی بزاری؟ مسلما نه به این دلیل که با این کار آزادی سایر افراد رو سلب می کنی. حالا می دونید والاترین مرتبه آزادی چیه؟ والاترین مرتبه آزادی آزادی روح انسانه. یعنی روح شما از وابستگیهای مادی و دنیوی آزاد و رها باشه برای شما موندن و رفتن کسی یا شیئی تفاوتی نداشته باشه. به چیزی دودستی نچسبیده باشی که اگه یه روز ازت خواستن به هر دلیل بگیرنش نابود بشی و از پا بیافتی. نداشتن چیزی نتونه خیلی راحت به زانوت در بیاره و تو رو به انحراف و خودباختگی بکشونه و بالاخره هیچ چیز برات غیر از جامعه و مردمت مهم نباشه. یعنی یه جور دیگر خواهی. وقتی انسان به این مرتبه والا از آزادی می رسه که می تونه آزادانه راهش انتخاب کنه و از کسی نترسه و هیچ کس و هیچ چیز نتونه روش تاثیر بگذاره. مثلا نترسه که اگه حرفش بزنه از اداره اخراجش کنن، در اوج فقر و نیازمندی به کسی نیازمند نباشه حالا این فقر می تونه مادی باشه و می تونه روحی روانی و عاطفی باشه فرقی نمی کنه در اوج نیازمندی به کسی نیازمند نباشه این هم مرتبه والائی از آزادیه

 

با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است

با لبان تشنه مردن بر لب دریا خوش است

 

حالا وقتی این مراحل طی شد به آزادی بیان می رسیم. آزادی بیان در قالب کلام، نوشته، شعر، موسیقی، فیلم و ...... قرار داره و بدین وسیله انسان آزاد می تونه پیامهائی رو که بیشتر در قالب دردهای اجتماعیه به گوش دیگران برسونه. پیامهائی که ازسینه پردرد انسانهای دردمند بیرون می آید پیامهائی که بعضیهاش در قالب فریاد و بعضی ها خیلی آرام ولی آرامشی سهمگینتر از طوفان و سکوتی بلندتر از فریاد در او نهفته است. هرچی که هست آزادی بیان باید وجود داشته باشه. یعنی چاره ای جز بودنش نیست شاید بشه یه مدت درش تخته کرد و دل به این خوش کرد که آزادی بی آزادی. اما نیاز به اون مثل پرستش خدا در وجود هرانسان امری فطریه. اگه می شه خدا رو نادید گرفت و گفت نیست پس آزادی رو هم میشه. آزادی های اجتماعی هم که خدا رو شکر همه درموردش به اندازه کافی می دونیم. یعنی اینکه بتونی راحت بپوشی، راه بری، نفس بکشی شغل داشته باشی و خیلی چیزهای دیگه و هیچ کس این کمترین حق ازت نگیره. البته همونطور که گفتم به شرطی که  مزاحم آزادی  سایر مردم که به طور مساوی دارای این حق یعنی آزادی اجتماعی هستند نشه. پس اگه کسی این حق ازت گرفت باید جلوش بایستی یا اگه کسی مزاحم آزادیت شد باید سرش فریاد بکشی. چون حق طبیعی تو.

 

پس خواهر و برادر عزیز؛

 این خودتو هستی که باید از این گوهر ارزشمندت محافظت و پاسداری کنی. اجازه ندهی کسی بر روحت استیلا پیدا کنه اجازه ندهی کسی به سبب نیازهای عاطفی روحی و مالی تو، تورو استثمار کنه و نزاری کسی به هر بهانه ای مانع حق طبیعی تو یعنی داشتن آزادی بشه.

 

ای آزادی چه زندانها برایت کشیده ام و چه زندانها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت من پرورده آزادیم. استادم علی است مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر و پیشوایم مصدق مردی آزاد که هفتاد سال برای آزادی نالید من هر چه کنند در هوای تو دم نخواهم زد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  | 

بتهای شکسته

سلام

همانطور که در قران خوانده اید و شنیده اید بارها بتها نفی شده و اساس شرارت و رذالت و گمراهی انسانها به بتها منسوب شده است. بتهائی که بیشتر از سنگ و چوب بودند و مظهر خدایان. در واقع بتها بودند که منجر به ظهور پیامبران مختلف- که به عقیده ما شیعیان 124 هزار نفر بودند- شده اند. این تعداد انسان که برای رهائی بشریت آمده اند کم نیست تقریبا جمعیت یک شهر است. حال آیا این همه فرستاده و پیامبر فقط آمدند که با تعدادی سنگ و چوب بی اراده مبارزه کنند یا به بیان دیگر انسانها را از بردگی و پرستش آنها آزاد کرده و به آنها القاء کنند که این سنگها و چوبها ارزش و صلاحیت پرستش را ندارند؟ یعنی در واقع نقطه مقابل بتهای بی زبان پیامبران بودند؟ این نکته تا حدی مبهم است. چطور ممکن است یک شهر پیامبر فقط به این دلیل آمده باشند؟ خب بله حقیقت این است که آزادی انسان با پرستش بت ها زیر سوال می رفت. برده داری به بدترین شکل وجود داشت ظلم و تعدی به حق و ناموس یکدیگر فزاینده بود، ولی آیا همه این ها به عنوان مظاهر بت پرستی در آن زمان تلقی می شد؟ ببیند اولین بت شکن تاریخ ابراهیم بود. کسی که رسما بتها را نفی کرد و فقط و فقط با رجوع به عقل خود به این نتیجه رسید. چرا که بعید به نظر می رسید این اشیا بی اراده توانائی خدائی کردن و خلق یک هستی را داشته باشند. آخرین بت شکن تاریخ که بعد از او رسما بت پرستی زیر سوال رفت و تقریبا بعد از وی هرگز به شکل سابق آن رواج نیافت محمد ص بود که با کمک علی ع در روز فتح مکه بتهای کعبه را یکی یکی شکست و نابود کرد. اما سوال اینجاست که آیا با شکستن این بتها توسط اولین و آخرین بت شکنان تاریخ یعنی ابراهیم و محمد واقعا بت پرستی از میان رفت. آیا می توان استدلال کرد که دیگر کسی به عنوان بت پرست وجود ندارد؟ حال قصد داریم به این سوالات در ادامه مبحث پاسخ دهیم. بت پرستی در آن زمان 2 ویژگی داشت یکی اینکه هرگز بتها به خودی خود به بندگان خویش آسیبی نمی رساندند چون توانائی این کار را نداشتند دوم اینکه افراد با اختیار کامل بتها را میپرستیدند یعنی از این کار لذت می بردند هرچند که  از روی نا آگاهی و حماقت به آنها ارادت داشتند.

 اما بت پرستی کنونی به گونه ای کاملا متفاوت است. دیگر هم بتها توانائی لطمه زدن به بندگان خود را دارند و هم در بسیاری از مواقع اختیاری برای پرستش یا عدم پرستش آنها از سوی بندگان وجود ندارد.حال میخواهیم بدانیم بتهای این زمانه چیست؟ مگر بتها توسط ابراهیم و محمد شکسته نشدند؟ مگر قرآن در آن زمان بتها را نفی نمی کرد؟ ولی چرا همچنان وقتی قرآن را می خوانیم، به کرات بر نفی آنان تاکید شده و ما کاملا معنی این آیات را حس می کنیم؟ بله بتهای کنونی بسیار خطرناکتر، قویتر، ظالمتر و تاثیرگذارتر از بتهای پیش از اسلام هستند چرا که جاندارتر و باشعور تراند. بتهای کنونی بتهای زر و زور و تزویر هستند. منظور از بت زر همان ثروت است که در قالب اشیاء و کالاهای پر زرق و برق و اغوا کننده مادی ظاهر شده و بسیاری از افراد را بنده خویش می سازد. کما اینکه نمونه بارز آنرا نه تنها در جامعه خود بلکه در بیشتر جوامع سرمایه داری مشاهده می کنیم. آنچه بیش از همه آشکار است  ابزاری شدن انسان به دست سرمایه می باشد. این اشیا هستند که اصالت دارند این اجناس و کالاها هستند و در نهایت این سرمایه است که اصالت دارد و نه انسان. انسان موجودی مسخ شده است که بی آنکه خود بداند این اشیا و یا بهتر بگویم این بتها را می پرستد. پس می بینید که بت زر همان اشیا سنگی  و چوبی 1500 سال پیش است که فقط کمی متفاوت تر مورد پرستش قرار می گیرد. بت دوم بت زور است. یعنی قدرت یعنی آنچه که به سبب آن می توان افراد بسیاری را برده و بنده کرد. این مورد را هم شاید 3000 سال پیش در مصر فرعونیان دیدیم. اما  آیا به نظر شما تغییر زیادی رخ داده است؟ بت زور حکایت از کسانی دارد که با قدرت خویش بر حق تعیین سرنوشت افراد، زندگی آنها، درآمد آنها  و حتی حریم شخصی آنها و خیلی موارد دیگر تسلط و دخالت دارند و افراد آنقدر زیر سنگینی این قدرت نا مشروع که می تواند ناشی از سرمایه هم باشد خرد شده اند که توانائی هیچ گریزی را ندارند. بت زور را هم بسیار دیده ایم: رئیس، حاکم، مدیر، امیر حتی زن و معشوقه. اینان همه نمادهای قدرتند البته با ماهیتهای متفاوت. (حتی پس از اسلام بسیار از این نوع دیده ایم با اینکه دیگر در آن زمان بت پرستی وجود نداشت. قطام،بی امیه، بی عباس و بسیاری از حاکمان و اربابان قدرت را تا قرن معاصر بسیار شاهد بوده ایم). هرکه زیر سلطه آنان است باید پذیرای خواسته های نامشروعشان باشد. آنها تو را استثمار می کنند و تو باید پذیرا باشی در غیر اینصورت همین یک لقمه نان هم به تو نمی رسد و باید بروی گدائی کنی. باید تا واپسین ساعات شب کار کنی تا رضایت رئیست را جلب کنی و الا معلوم نیست فردا چه می شود و تو در این میان هیچی. چون قدرتی نداری. بت سوم بت تزویر است یعنی دوروئی، ریاکاری و نفاق و سو استفاده از مظاهر مختلف مثل: دین و نژاد و چیزهائی مثل اینها. که به نظر من این بت دیوگونه دیگری است که ضربات آن بس مهلک تر و بردگان آن ابله تر و بتان آن منفور ترند. نمی دانم با ارائه این استدلالها قانع شده اید که بتهای واقعی وجود دارند و آنها که شکسته اند سنگ و چوب بی اراده ای بیش نبوده اند یا خیر؟ روی این موضوع فکر کنید در شبهای آینده بیشتر به آن می پردازیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  | 

سلام

امشب می خوام درباره یک موضوع مهم صحبت کنم. موضوعی که این روزها دربارش خیلی تو وبلاگهای دوستان و صحبتها خوندیم وشنیدیم. اسمش و گذاشتیم مبارزه. اسمش گذاشتیم امنیت اجتماعی. از وقتی که از مشهد اومدم سعی کردم کمتر بیرون برم چون طاقت دیدن خیلی صحنه ها رو ندارم. طرح امنیت اجتماعی از اول اردیبهشت به اجرا دراومد واونقدر جای بحث و حرف داره که نمی دونم می تونم تو یک پست همه حرفا رو راجع به این موضوع بزنم یا خیر. ولی واقعا خواهشمندم شما هم منو دراین باره کمک کنید و نظر بدین. در تاریخ اسلام جز زمانی که به جنگ اسلام و جامعه مسلمین می اومدند هیچ وقت برخورد خشونت آمیز و قهرآمیزی با کسی نشد. چون ماهیت کلیه ادیان و نه فقط اسلام صلح، دوستی، آزادیخواهی، محبت و عشقه و خشونت در ادیان هیچ جائی نداره اگر هم جنگی بوده به معنای خشونت در دین نیست بلکه به معنای همون آزادیخواهیه. اگر پیامبر اسلام این همه جنگ کرد، برای این بود که به جنگش می رفتن برای این بود که مردم رو تهدید می کردند. اگه می گن علی ع خشن بود زمانی بود که ناموس و وطن اسلامی در خطر هجمه بیگانه قرار می گرفت وگرنه اگر علی رو 100 قسمتش کنیم 99 قسمتش رحمته و یک قسمت خشونت که اون همه فقط موقع دفاع از دین و دفاع از جامعه است. ما هیچ وقت درادیان ندیدیم که کسی رو بخواد به زور تسلیم خودش بکنه. مگر موسی نبود؟ مگر مسیح نبود؟ مگر محمد نبود؟ کدومیک از اینا به زور کسی رو به دین دعوت می کردند؟ اگر می خواستند اینکارو بکنن این همه زجر نمی کشیدند. مگر مسیح نمیتونست از خشونت استفاده کنه؟ چرا. یک لشکر جمع می کرد و به جنگ کسانی می رفت که مسیحیت رو قبول نمی کردند. موفق هم می شد. اما مگر دینی که به زور توسط کسی مورد پذیرش واقع بشه و نه دین، هر مکتب و ایدئولوژی که به زور قبول بشه اعتبار داره و اصلا می شه روش حساب کرد؟مگر حضرت محمد با تمام زجری که از کفار جاهل قریش و مکه دید نمی تونست زمانی که وارد مکه می شه دستور قتل عام همه رو صادر کنه ولی چرا به ابوسفیان میگه با زنش بره تو خونه اش و بیرون نیاد تا مورد آزار کسی واقع نشه. زمانی هم که صحبت از امر به معروف و نهی از منکر می شه که به نظر من هم یکی از ارکان اصلی دینه و نمیشه انکارش کرد برای اون مراتب تعیین میشه و هیچگاه تو این راه برخورد خشنی از طرف دین اسلام که بانی امر به معروفه صورت نمی گیره. اینها همه حکایت از مهربانی دین داره. ادیان برای خوشبختی و آرامش ما اومدن و واقعا هم که در سایه دین زندگی کردن زندگی در سایه خوشبختیه. حالا این طرحهای خشونت آمیز که هیچ چیز جز ایجاد نفرت نسبت به دین پاک اسلام و هیچ چیز جز اینکه یک نظام خودش رو در مقابل قشر عظیمی از مردم کشورش قرار میده و اونارو نسبت به خودش بدبین  و متنفر  می کنه نداره، چطور می تونه طرحی در راه اجرای احکام الهی باشه؟ مگه من و تو بانی دین و حکم خدائیم؟ مگر امر به معروف و نهی از منکر فقط به حجاب خلاصه میشه که تا تو همه چیز کم میاریم از مبارزه با بدحجابان صحبت می کنیم؟ خدا رو شکر که نظیر چنین طرحهای ضربتی در گذشته هم نتیجه ای جز شکست نداشته و امتحانش رو پس داده و بانیان این طرح هم از این موضوع آگاهی کامل دارند. فقط تنها کاری که می کنن ایجاد رعب و وحشت و در واقع مرعوب ساختن یک ملته. وقتی هم که من و تو به عنوان اعضای این جامعه در برابر اجرای چنین طرحهائی سکوت می کنیم بانیان این طرحها فکر می کنن که همه مردم از اجرای اون راضین و امنیت اجتماعی رو برای مردم به ارمغان آوردن و تو رسانه هاشون فریاد می زنن که ما بر مبنای رای عمومی عمل کردیم. در حالیکه آیا واقعا مشکل ما فقط بدحجابیه؟ نمی گم نیست. بالاخره اونهم مثل سایر معضلات فرهنگی نتیجه منفی در جامعه داره. اما واقعا بزرگترین مشکل ماست؟ یا اینکه ما چون به هر دلیل تو رفع مشکلات دیگه مون عاجز موندیم زورمون و بغضمون سر یک مشت جوون که اونهم قشر ضعیفه جامعه هستند خالی می کنیم. واقعا چرا با این همه دزد و رشوه خوار و این همه افرادی که از اموال دولت سو استفاده می کنند و مال بیت المال صرف اهداف شخصی خودشون می کنند و این همه دروغگو و فریبکار برخوردی نمی شه؟ مگه از این قشر کم داریم؟ تا دلتون بخوان تو قسمتهای کلیدی حکومت اسلامی نفوذ کردند. این همه فساد و ظلم و تبعیض حل شده، فقط مونده مبارزه با بدحجابی. علی رو از عدلش می شناسن حتی دشمناش. حتی کافرهاُ حتی کسانی که اصلا اسلام رو قبول ندارن. حتی مارکسیستها می گن علی مظهر عدالته که واقعا هم هست. ما که خدار رو شکر خودمون پیرو اون می دونیم. البته من بعید می دونم اینطور باشه چون اگه اینطور بود مملکت اسلامیمونو  این همه بی عدالتی پر نکرده بود. ببخشید اگه یک کم طولانی شد اما یه وقتا هست سینه آدم پر درد میشه و می خواد فریاد بزنه و  درد دل کنه. من هم به عنوان یک عضو کوچیک این جامعه که هیچ آرزوئی جز سربلندی و آزادی تمامی مردم دنیا به ویژه ملت خودمون و عدالت و امنیت نداره این مطالب رو نوشتم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  | 

سلام

مدتیه که نتونستم مطلبی را بنویسم البته دلیلش این بود که به یک مسافرت 2 هفته ای رفته بودم. 7 روز مشهد بودم و 5 روز شمال جای همه خالی.

الان هم بعد از مدت طولانی که دوست نداشتم اینقدر طولانی بشه اومدم تا مطلبی رو بنویسم. ساعت حدودا 11 شبه و من هم نوشتن در شب رو خیلی دوست دارم. می دونید چرا؟ چون فکر می کنم با سکوتی که در این زمان حاکمه دنیا خوابه و خیال من از این بابت راحت.

امشب می خوام راجع به مسئله ای به نام رسالت یا مسئولیت بنویسم که البته به یک شب ختم نمی شه. راستی شما می دونید ما انسانها برای چی زندگی می کنیم؟ یا اصلا چرا به قول معروف به دنیا اومدیم؟ خلق شدیم؟. این سوالیه که خیلی فکر منو مشغول می کنه. من که نمی دونم اما همیشه بهش فکر می کنم تا بتونم یه پاسخ منطقی براش پیدا کنم. البته گاهی هم به جوابهائی می رسم که به نظر خودم منطقیه. هر چی فکر می کنم نمی تونم خودم متقاعد کنم که ما برای اینکه مصالح ساختمانی جمع کنیم یا آهن پاره  سوار شیم یا اینکه فقط ازدواج کنیم و بچه دار بشیم یا یه سری لباسهای رنگ و وارنگ و جواهرات گرون قیمت و طلا به خودمون آویزون کنیم به دنیا اومدیم. آخه آخرش که چی؟ دیدم که خیلی ها بهترین این چیزهائی رو که گفتم داشتن و آخرش هیچی. نمی خوام الکی مثل خیلی ها شعار بدم که باید کار خیر بکنیم و دنبال مال دنیا نریم و دست دیگران و بگیریم و این حرفهای کلیشه ای که فقط حرفه و در عرصه عمل هیچه. اما فکر می کنم هدف ما یا مسئولیت ما از اینجا بودن، یعنی جائی مثل دنیا، خیلی فراتر از این حرفاست. فکر می کنم ما به این دلیل اینجائیم که این همه فرستاده و این همه آزادیخواه اینجا بودن. اونا چیکار کردن؟ خوب فکر کنید. آیا اونا با ما خیلی تفاوت داشتن؟ ظاهرا نه ولی عمیقا آره. اونا خودشونو ساخته بودن همون خودسازی انقلابی معروف. درجه ای که ما بهش نرسیدیم. درجه ای که شاید بعضی هامون بهش بخندیم. مرتبه ای که گاه خودمون در راه رسیدن بهش مقاومت می کنیم. اما در همه ما هست. می دونید از چی صحبت می کنم؟ روح آرمانی همون چیزی که اگه نباشه در واقع روح انسانی در ما نیست. بدون اون به نا کجا می ریم. همونطور که الان داریم می ریم. خودمونو به چیزهای پوچ و واهی مشغول می کنیم و وقتی که یکی بهمون از اون یعنی روح آرمانی صحبت می کنه می گیم ای بابا برو فکر نون کن که خربزه آبه یا میگیم گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره. خدا رو شکر ما از این توجیهات و ضرب المثلها تو فرهنگمون زیاد داریم. حالا می خوام بگم اگر انسان زمانی رویای پرواز رو تو ذهنش می پروروند و آخرش هم پرواز کرد و هیچ و حالا واسش اونقدر عادیه که گاهی اوقات یادش می ره زمانی آرزوش بوده و الان تو آسمونه و فقط برای انجام یک کار تجاری سوار هواپیما شده و عجله داره که زودتر به مقصد برسه، این روح آرمانیه که به انسان پرواز واقعی می ده البته نه اون پروازی که برادران معروف انجام دادند. روح آرمانی فقط از طریق خودسازی، اندیشه، کسب آگاهی و دانش و حکمت تقویت می شه. گوهری که تو وجود همه ما هست. سعی می کنم تو شبهای آینده بازهم راجع به این موضوع بنویسم. ضمن اینکه دوست دارم نظر شما رو مخصوصا راجع به این موضوع بدونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  | 

نقد و بررسی سریال ترش و شیرین

در دو پست قبلی سریال روزگار خوش حبیب آقا را مورد بررسی قرار دادیم. در این قسمت می خواهیم به طور اجمالی به نقد و بررسی سریال ترش و شیرین بپردازیم.

نکته ای که در سریال ترش و شیرین بیشتر از همه به چشم می  خورد شکاف طبقاتی است که روزبه روز عمیق تر می شود و نه تنها محسوس است بلکه گاهی آزار دهنده می باشد که این سریال موضوع مذکور را به خوبی به تصویر کشیده است. اما آنچه که تا حدودی در ابتدا مخاطب را به یاد فیلم فارسی های قدیم یا فیلمهای هندی می اندازد تقابل دو طبقه فقیر و غنی و در واقع حذف این شکاف است که به واسطه روابط عاطفی صورت می گیرد. موضوعی کلیشه ای که شاید در بسیاری از داستانها و فیلمها شاهد آن بوده ایم. چه چیزی باعث گرایش یک مرد میلیونر به یک زن ترشی فروش دوره گرد می شود؟ تفاوت عمده موضوع این سریال با فیلم فارسیهای قدیم یا فیلمهای هندی در این است که مخاطب تنها حذف شکاف طبقاتی را حس نمی کند، بلکه کمبود و ضعف طبقه غنی را در مقابل طبقه ضعیف به ویژه از نظر عاطفی و روحی کاملا احساس می کند. آنچه که در جامعه به خوبی ملموس است. طبقه غنی به علت گرایش بیش از حد به نفی فرهنگ ایرانی و اشرافیگری و افراط در تمایل به تجملات و غرق شدن در لذتهای مادی و ظاهری ،آن چنان از بعضی ارزشها فاصله گرفته که در بعضی مواقع حتی آن ارزشها برای نسل جدید این خانواده تعجب آور، مضحک و دور از ذهن تلقی می شود. ضمن اینکه احساس با ارزش بودن یا بالاتر بودن طبقه غنی از طبقه فقیر در جامعه نیز کاملا در این سریال ملموس است. پوزخندهای نیشدار اعضای خانواده جهان یا نگاه تحقیر آمیز آنها به اعضای خانواده نصرت، بی عاطفگی و بی اعتنائی فرزندان جهان مخصوصا شهرام و همسرش نسبت به اعضای خانواده نصرت و تمسخر آنها و نحوه برخورد و دیالوگهای بین اعضای هر دو خانواده همگی حکایت از این واقعیت دارد. اما آنچه که سرانجام باعث گرایش عاطفی جهان به نصرت و در واقع گرایش طبقه غنی به فقیر می شود از فقر عاطفی ناشی می شود که معمولا در طبقه مرفه هر جامعه وجود دارد و گاهی این فقر آنچنان شدید است که فرد مرفه آرزوی پیوستن به طبقه فقیر را دارد. صمیمیتها در خانواده نصرت بسیار بیشتر از خانواده جهان است. کانون خانواده نصرت با وجود مشکلات و نا بسامانیها و فقر بسیار گرمتر از خانواده جهان است. اما با وجود تمامی این مشکلات خانواده نصرت هرگز شرافت خود را پایمال نکرده و همواره در مشکلات حامی یکدیگر بوده اند.

 آنچه که در این سریال جای بحث و تامل بیشتری دارد پایان خوش فیلم و تغییر و گرایش افرادی مثل شهرام و مرسده به طبقه فقیر می باشد و این سئوال مطرح می شود که چطور ممکن است تغییر افراد در دنیای واقعی به این سرعت صورت گیرد؟ افرادی که شاید 30 سال به صورت دیگری زندگی می کرده اند چطور ممکن است به این سرعت تغییر کنند و فقر و ضعف طبقه پائین جامعه را بپذیرند؟

از نظر فرم این سریال نظیر سایر سریالهای رضا عطاران شکل خاص خود را حفظ کرده و طنز موقعیت که ویژگی مخصوص کارهای عطاران است در این سریال به خوبی به چشم می خورد و باعث به وجود آمدن صحنه های خنده آور بسیار شده است. انتخاب بازیگر و همچنین تیپ بازی لولائی و شفیعی جم به بهترین شکل ممکن صورت گرفته است. در نهایت می توان سریال ترش و شیرین را سریالی موفق در سال جدید با توجه به فضای کنونی جامعه محسوب کرد.

در جامعه ایران خانواده هائی از طبقات فقیر و بی آلایشی ماننده خانواده نصرت به وضوح دیده می شوند آنها با شرافت و آزادگی زندگی می گذرانند و هرگز به فساد آلوده نشده ودست گدائی به سوی طبقه مرفه جامعه دراز نمی کنند آنچه که در این سریال کاملا ملموس بود. ضمن اینکه  سریال نمونه دیگری از طنز تلخ و گزنده بود که با وجود صحنه های خنده آور مخاطبان آگاه را بارها و بارها به خود می آورد آنچه که در سریال حبیب آقا نیز به خوبی به چشم می خورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  | 

هوا مه آلود بود.

و باران به شدت می بارید.

صدای زوزه گرگها از دوردست شنیده می شد.

برگهاخیس بارون خورده زیر قدمها ناله می کردند.

هوا رو به تاریکی می رفت. در این اوضاع  و احوال بچه ها در جنگل سرگردان بودند.

احسان در حالیکه پالتو خود را به آرامی رو دوشش می انداخت با حالتی مایوس گفت:((هوا بدجوری سرده))

مهدی که بی هدف به دنبال پیدا کردن چوب خشک برای آتش زدن بود گفت: (( تازه فهمیدی!))

کسری:(( بابا اونقدر ها هم سرد نیست))

حسن با حالتی طعنه آمیز رو به کسری کرد و گفت: ((آره خب اگه منم مثل تو اونقدر چاق بودم گرمم هم میشد!))

این جمله حسن باعث شد بچه ها چند ثانیه ای با صدای بلند بخندند. ولی دوباره سکوت فضای جنگل رو فرا گرفت

چیزی جز صدای بارش باران سرد و گاهی نیز زوزه گرگهای گرسنه شنیده نمی شد.

در این حال و هوا کسری سکوت را شکست و گفت: ((بچه ها یک فکری بکنین والا امشب خوراک گرگها می شیم))

مهدی: ((اگه آتیش روشن کنیم گرگا فرار می کنن))

حسن: ((فکر نمی کنم. این لعنتی ها خیلی وحشی تر از این حرفان))

مهدی:(( نه من می دونم گرگا از آتیش می ترسن))

حسن:(( اینها فرق دارن))

مهدی: ((مثلا چه فرقی دارن؟))

آرش که بگو و مگو بین حسن و مهدی رو دید از فرصت استفاده کرد و خودش وسط انداخت و گفت :((من می دونم این گرگها آخرش هممونو پاره می کنن))

کسری که انگار از این حرف آرش کلافه شده بود به سرعت از جا بلند شد و گفت:(( بابا آرش تورو خدا تو حرف نزن)) و بعد در حالیکه پشتشو به آرش کرده بود و از اون دور می شد گفت:((تو منو یاد من می دونم تو گالیور می اندازی))

مهدی: ((راست میگه آرش تو اصلا حرف نزن. ساکت. هیس!!!!)) و بعد انگشتش به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت

حسن: ((بچه ها بهتر آتیش روشن کنیم. فکر می کنم حق با مهدیه.گرگها از آتیش می ترسن. هر کسی یه چوب آتیش بزنه و جلوی خودش بگیره. عمرا گرگا بتونن نزدیک بشن.))

آرش با یه پوزخند همراه با یاس پرسید:(( فکر می کنی با این آب و هوا و چوبهای خیس میشه آتیش روشن کرد؟))

حسن مغرورانه جواب داد:(( من روشن می کنم))

آرش: ((عمرا اگه روشن شد))

چند دقیقه ای از این بگو و مگو بین بچه ها گذشت.

صدای زوزه گرگها نزدیک و نزدیک تر می شد

احسان که تو این شرایط از همه بیشتر احساس ترس می کرد با صدائی وهم آلود گفت:((بچه ها ساکت باشین گرگا خیلی به ما نزدیکن))

حسن:(( اگه آتیش روشن نکنیم نزدیکتر هم میشن)) و بعد رو به مهدی کرد و با حالتی ناراضی پرسید؟(( داری چه غلطی می کنی؟))

مهدی: ((مگه کوری؟ دارم آتیش روشن می کنم))

کسری: ((ول کن بابا چوبا خیسه))

حسن در حالیکه ایستاده بود رو به همه بچه ها کرد و گفت: ((هر کس یه چوب دستش بگیره))

آرش: ((آقا من گفتما با این وضعیت نمیشه آتیش روشن کرد))

حسن با حالتی خشمگین به سمت آرش اومد و پرسید: ((پس میگی چه غلطی بکنیم؟))

آرش بدون توجه به سئوال حسن گفت:((جون تو امشب خوراکشونیم)) وبعد با خنده ای بلند که بیشتر نشانه عصبیت بود گفت:(( عجب حالی میده))

مهدی که هنوز به سختی سعی می کرد آتیش روشن کنه بالاخره خسته شد و با حالتی آشفته چوبی رو که تو دستش داشت پرتاب کرد و فریاد زد :((بابا روشن نمیشه))

آرش:(( من که گفتم))

ناگهای بچه ها احساس کردند که صدای گرگها خیلی بیشتر از قبل به اونا نزدیک شد و با حالتی هراسناک و مایوس به هم نزدیکتر شدند و به دوردستها خیره. انگار منتظر حادثه ای هستند.

ادامه دارد......................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  | 

هر ساله در ایام مخصوص مثل عید و ماه رمضان تلویزیون اقدام به پخش سریالهای تلویزیونی متناسب با این ایام می کند. در این سریالها همواره سعی شده که به موضوعات اجتماعی نگاه جدیدی صورت گیرد.موضوعاتی که گاهی اوقات در قالب طنز در این سریالها ارائه می گردید. امسال نیز نوروز تلویزیون اقدام به پخش سریالهائی کرد که معروفترین و پر بیننده ترین آنها سریال روزگار خوش حبیب آقا و ترش و شیرین بود که به ترتیب از شبکه یک و سه پخش می شد.در بخش قصد داریم به طور اجمالی به نقد و بررسی سریال حبیب آقا بپردازیم و در پستهای بعدی سریال ترش و شیرین را مورد نقد و بررسی قرار خواهیم داد.

موضوعاتی که در سریال حبیب آقا مطرح شد با سریال متهم گریخت که در ماه رمضان سال 84 پخش شد دارای نکات مشترک بسیاری بود. اما آنچه در این سریال بیشتر مد نظر قرار گرفت این بود که حتی اگر فردی بخواهد در این جامعه سالم و به دور از فساد زندگی کرده و عدالت را به سهم خود بنا نهد، اطرافیان وی به هر شکل ممکن مانع تحقق آن می شوند. البته نکته حائز اهمیت و بدیع اینجاست که فیلمنامه حتی یک گام فراتر گذاشته و تطمیع را با اجبار مطرح کرده است. یعنی کار به جائی می رسد که یا حبیب آقا باید رشوه دریافت کند و یا باید متهم به قتل شده و به دار آویخته شود و هیچ مرجع قانونی از وی حمایت نمی کند. یا باند مافیائی که از پرداخت مالیات فرار می کنند و اصلا معلوم نیست سر این رشته دراز به کجا ختم می شود. ضمن اینکه حبیب آقا نمی تواند حتی به نزدیکترین کس خود اعتماد کند تمامی اطرافیان آن همانند لاشخور و کفتارهائی هستند که فقط انتظار دارند تمایلات نا مشروعشان برآورده شود و به هیچ چیز دیگر توجه ندارند و از هیچ نقشه شوم و شیطانی در این راه فروگذار نمی کنند و حبیب آقا ابزاری برای تحقق تمایلات آنهاست. زندگی دو جوان که بارها تا آستانه پیوند پیش می رود اما به راحتی از هم گسسته می شود و بارها احساسات آنان خدشه دار می شود. فردی که براستی در پرداخت مالیات مشکل دارد و چون کسی این مشکل اورا باور نمی کرد مجبور بود برای رسیدن به خواسته خود به فریب متوسل شود چرا که راه دیگری جز این نداشت و گمان می کرد اینگونه کار او بهتر پیش می رود.

به نظر من آنچه که نشان داده شده نه تنها اغراق آمیز نیست بلکه کاملا بر مبنای واقعیت بوده و تصویر عینی جامعه ماست. شاید یکی از واقع گرایانه ترین سریالهای تلویزیونی که هرگز با دیدی کلیشه ای ساخته نشده سریال مذکور بود. البته از این گونه در تلویزیون کم شاهد بوده ایم. این سریال کاملا نشان می دهد اگر فردی بخواهد صادقانه و با ایمان زندگی کند با چه مشکلاتی مواجه خواهد شد و چه شرایط و زندگی را داراست.

این موضوعات همگی با طنز بیان شد که در بسیاری از مواقع مخاطب را به خنده وا می داشت اما شاید در بعضی سکانسهای سریال، مخاطب آگاه باید به جای خندیدن می گریست چرا که فضای آلوده جامعه را به طور عینی در صحنه تلویزیون مشاهده می کرد.

قسمت آخر سریال بیانگر این بود که بالاخره حق به حقدار می رسد حبیب آقا تا آستانه فساد پیش می رود اما هرگز آلوده نشده و در انتها به پلیس کمک می کند تا تبهکاران را دستگیر کند و بالاخره دوران تباهی و سختی به پایان رسیده و روزگار خوش وی از راه می رسد که البته این قسمت جای بحث دارد. شاید کارگردان می خواسته نگاه کلیشه ای به این قسمت داشته باشد تا سریال با تلخی به پایان نرسد.

 هرچند حبیب آقا زندگی ساده، فقیرانه و پر دردسری داشت اما صابر و آزاده بود. انسان آزاده ای مثل حبیب آقا هرگز توقع پاداش مادی در دنیا، آنهم از دست افراد این جامعه را نخواهد داشت. حبیب آقا فراتر از لذتهای پست دنیائی و مادیات می اندیشد. خوشا به حال او و هرکه همانند او زندگی کند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط محمد حسن سیدمیری  |